تاريخچه
تاریخ روشنگر نسلهای آینده است.
قالب وبلاگ

برای نشان دادن بی اهمیتی کتاب و اندیشه در نزد ما ایرانیان، حرفهای زیادی گفته شده است، از آمارهای ساعت کتاب خواندنمان تا میزان تعداد نشر یک کتاب و جایگاهی که برای اندیشمندان قائلیم و ... . به نظرم همین ها کافی است برای اینکه پی به این معضل ببریم، اما با خود گفتم که از یک منظر دیگر هم می توان به این قضیه نگاه کرد. شاید، اگر بعضی زشتی ها را خوب نشان داد، رغبت برای  زدودنش بیشتر شود. البته به نظر می رسد که مسئله ای مثل کتاب نخواندن، برای عامه ی جامعه ما اصلا زشتی  حساب نمی شود که دغدغه ی رفع آن وجود داشته باشد.

در این مدت، کار خبرنگاری ام چارچوب درست و حسابی نداشت، چیزی که...


برچسب‌ها: اندیشه
ادامه مطلب
[ جمعه چهاردهم شهریور 1393 ] [ 15:32 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

اين گزراش دست كاري شده را مي توانيد اينجا بخوانيد. البته اين چند تغيير صورت گرفته در جمله بندي و سبك به كار بردن جمله ها بوده است و نه در محتوا، اما همان هم كمي به ذوقم زد و نوشته را از سبكي كه براي خودم به كار مي برم، كمي به انحراف كشانيد.

شبهای تابستان کوی آرام است، آرام برای دور هم نشستن و گپی دوستانه زدن، حرف از حال و آینده‌ای که هم امید در آن خوابیده است و هم دلواپسی.

 یا در

 سایت خبری «فرارو»

 

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 15:35 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

حق و حقیقت در انحصار هیچ گروه و صنف خاصی نیست، اگر خورشید حقی بر سر کسی در گوشه ای از جهان طلوع کند، هندسه همه­ ی دانسته های پیشین را عوض خواهد کرد و زیرکان آنان هستند که بدین طلوع و غروب ها در پهنه­ ی معرفت چشم بدوزند و روز را از شب بازشناسند، و با بستن چشم، شب ر ا بر خود جاودانه نسازنند. ... وصول به حقیقت دیر یاب و توبرتوست ...

                                                            از کتاب قبض و بسط تئوریک شریعت؛ عبدالکریم سروش

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 12:13 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

حالا نه مثل سالهای دوران نوجوانی که با کلی شور و شوق به مغازه‌اش می‌رفتم و چند فیلم را کرایه می‌کردم، که با ژستی «خبرنگارانه» سراغش می‌روم.

« ایرج » همان « ایرج » است، با همان تندخویی، با همان تیپ و لباس، با همان چند تار موی سپید روی شقیقه‌ها، با همان رفیق بازی‌، با این تفاوت که سابقه ده دوازده ساله ویدئو کلوپی‌اش را کنار گذاشته است، سابقه ده دوازده ساله سر و کارش با فیلم و سینما، سابقه ده دوازده ساله « عشق فیلم» بودنش، حالا وقتی با او از آن دوران حرف می­زنم، با حسرت  می‌گوید: « میوه‌ فروش شده‌ام».


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 15:55 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

دیروز اولین گزارشم کار شد و روی سایت خبرگزاری ایسنا قرار گرفت. حس خوبی بود، شوق زیادی داشتم. به چند نفر از دوستان هم پیامک دادم که حتما آن گزارش را بخوانند تا نظرشان را جویا شوم. خوشبختانه به جز تغییراتی کوچک، آنچه را که نوشته بودم مورد تایید مدیر بخش قرار گرفت، و خبر توانست دیروز جزء پربیینده تیرین اخبار هم قرار گیرد. این را هم باید بگویم که تیتر انتخابی ام مورد قبول قرار نگرفت و از بابت محافظه کاری سرکار خانم رئیس، کمی آزرده شده بودم، اما نظرشان مورد احترام بود و هست.( تیتر بنده : کوی دانشگاه دوباره شلوغ شد!). همچنین توانستم با موبایل عکسی بگیرم که مورد توجه خبرگزاری ایسنا قرار گرفت و سایت «ورزش سه» هم از آن استفاده کرد، عکسی که برای انتهای گزارشم بسیار مناسب بود. فکر کنم خیلی زیاد از خودم تعریف و تمجید کردم، می توانید این گزارش را اینجا بخوانید: « گزارش ایسنا از شب فوتبالی کوی دانشگاه»


برچسب‌ها: اولین گزارش
[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 18:47 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

اگر حس نوشتن نباشد، هر چه کنید دست به قلم نمی رود، حتی اگر سوژه ای هم برای پرداختن به آن داشته باشید. شاید این دلیل خوبی باشد برای تاخیر یک هفته­ ای در به روز کردن وبلاگ.( حتی بهتر از درگیر بودن به ایام امتحانات). یک موضوع دیگر هم است که باید به آن بپردازم، و آن بحث مخاطبان وبلاگ است. به نظرم می­ رسد مخاطبانم، به خصوص از زمانی که محیطم را تغییر داده ام و به تهران آمده ام کمتر شده اند. این موضوع گاهی رمق نوشتن را می گیرد، اما به خودم قبولانده ام که این صفحه ی اینترنتی چند مخاطب دائمیِ قابل احترام دارد که زحمت می کشند و چند خطی را که هر هفته می نویسم می خوانند؛ همین برایم قانع کننده است تا حتی در روزهایی که حوصله ای برای نوشتن نیست، دست به قلم ببرم. بگذریم...

الان حدود یک ماهی است که برنامه جدیدی را برای خودم ترتیب داده ام، کلاس داستان نویسی. این کلاس هر هفته در «حوزه هنری» برگزار می شود و علاقه مندان به این مقوله، با سلیقه های فکری مختلف و در سنین متفاوت در آن شرکت می کنند. تعدادمان به حدود 25 تا 30 نفری می رسد. باز جاد دارد که تاکید کنم بر مختلف بودن سلیقه های فکری دوستانی که در این کلاس شرکت می کنند. کلاس به صورت کارگاه است و هر جلسه، در 45 دقیقه اول هر کسی داستانش را می خواند ودیگران نقد می کنند. من تا به حال فرصت شده و توانسته ام سه داستان کوتاه را بخوانم. شاید بعدا در مورد محتوایِ نظری این کلاس بیشتر بنویسم، الان می خواهم در مورد چیزی دیگر حرف بزنم که همان بحث «نقد پذیری» است.

شنیدن نقد سخت است و ما آدمها دوست داریم بیشتر تعریف بشنویم تا نقد و نباید فریب این شعار نقدپذیر بودنمان را بخوریم، یعنی زیاد عادت داریم که بگوییم« نقد پذیر» هستیم و زیاد هم دیگران را دعوت به نقد کردن می کنیم، اما من حدس می زنم بسیاریمان به هنگام نقد شنیدن، حتی در حالت منطقی و توسط یک آدم آگاه هم، حس خوبی نداریم و تلخی اش بر دلمان می نشیند. من خودم دست به نقدم خوب است و اگر فرصتش پیش بیاید خوب در این عرصه جولان می دهم. اما در این یک ماه، در کلاس داستان نویسی عادت کرده ام به نقد پذیر بودن، به ویژه هنگامی که داستان هایم را خوانده ام. اکثر دوستان وقتی داستانشان را می خوانند و بعد کسی به نکات منفی اثرشان اشاره می کند، شروع می کنند به پاسخ گویی­شان، من سعی کرده ام که این روند را نداشته باشم و بعد از خواندن داستان هیچ حرفی نزنم. چیزی که برایم بسیار سخت بوده و البته نتیجه اش خوشایند. خوبی اش عادت به این رفتار است. با تمام سختی ای که دارد با خودم عهد بسته ام که هیچ حرفی در قبال نقد ها نزنم و بگذارم همه، حرف های خوب و بدشان را در مورد داستانم بگویند. باید در کلاس باشید تا ببینید که گاه بعضی افراد چه حرف های پیش پا افتاده ای را مطرح می کنند، اما تا به حال توانسته ام سکوت پیشه کنم و امیدوارم همین روند را بتوانم ادامه دهم. تمرین سختی بوده و هست، ولی هر بار که کلاس تمام شده و جلوی خودم را گرفته ام، حس خوبی داشته ام از شنید نقد های تند دیگران.


برچسب‌ها: کلاس داستان نویسی
[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 22:45 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

هر سه شنبه ساعت 12-13 بود؛ طبقه دوم، اتاق شوری. کتابمان از «باستانی پاریزی» بود، «خود مشت مالی» اش، باستانی ای که دیگر بینمان نیست. هر چه «خود مشت مالی» بود از کتابخانه گرفته بودیم، برای همان چند نفری که می آمدند. چیزهایی یاد می گرفتیم که شاید سر کلاسها نصیبمان نمی شد. برای من یاد گرفتن چند نکته تاریخی تنها نبود، هر هفته دوستان صمیمی ام را می دیدم و از بودن با آنها لذت می بردم. گفت و گو ها خودمانی بود، هر چند درباره ی مسائل جدی. استاد «قنوات» هم چند خط از کتاب می خواند و چند صفحه بر آن حاشیه می گفت، حاشیه های دوست داشتنی. حرفهایمان هنوز در گوشم زمزمه می کنند. خاطرات آن جلسات، برای من در آن یک ساعت نمی گنجد، خاطره های دیگری هم از آن روزها مانده: آن روزی که برای دوستانم هدیه گرفتم و پیش ازشروع کتابخوانی به آنها دادم، آن روزی که برای تبلیغ جلساتمان به کلاس ها رفتم و صحبت کردم، آن روزی که ... . شیرینی آن نشستها هنوز برایم مانده تا بخواهم در این پست  چند خطی درباره ی آن بنویسم و چند عکس از آن روزها بگذارم، بعضی دوستان هم که مدتهاست خبری از آنها نیست را در این چند عکس می بینم و یادشان زنده می شود برایم، این تصاویر لحظه هایی است از «نشست کتابخوانی» سه شنبه نهم خرداد نود و یک. عکسها را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هشتم خرداد 1393 ] [ 23:11 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

استاد غفرانی (از اساتید گروه تاریخ و تمدن دانشگاه فردوسی) همیشه بر توهم بودن مفهوم عشق، تاکید می کرد و مدام در کلاس و این طرف و آن طرف، هر زمان که فرصتی پیش می آمد، حرف اصلی ایشان این بود:«چیزی به نام عشق وجود ندارد». این حرف استاد، حداقل برای بنده قابل درک نبوده و نیست و شاید برای دیگران هم چندان خوشایند میلشان نباشد. امروز از این جهت یاد استاد غفرانی و صحبتش افتادم که در حین مطالعه ی مقدمه ویل دورانت (در کتاب تاریخ و تمدنش، جلد اول با عنوان «مشرق زمین، گاهواره تمدن») با نظر جالب و قابل تاملی رو به رو شدم، خواندن آن خالی از لطف نیست:« (در جوامع قدیم) به علت اینکه جوانان هر وقت می خواستند بلافاصله می توانستند دفع شهوت کنند، دیگر علتی نداشت که جوان بنشیند و در سرّ ضمیر خود نسبت به احساسی که تحریک شده و نتوانسته است فروبنشاند بیاندیشد و محبوبه ی طرف میل خود را بزرگ و عالی تصور کند و از آن میان عشق داستانی پیدا شود. این نوع عشق ورزی ثمره ی مدرنیت پیش رفته است که در آن، در مقابل خشنود ساختن شهوات انسانی بوسیله ی دستورات اخلاقی، سدهایی کشیده شده و از طرف دیگر در نتیجه ی زیادی ثروت بعضی از زنان و مردان به تجملات و نازک اندیشی های عشق افسانه ای می پردازند». (ص 67)

[ پنجشنبه یکم خرداد 1393 ] [ 15:10 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

«دروغ نگفتن در مذهب ایرانی ها کفر است». این حرف میرزا علی خان امین الدوله (1260-1322ق) است، کسی که چند سالی را صدراعظم ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه بود. او گلایه داشت از آن که می خواست در عالم سیاست حرفی را بی پرده بزند، اما می دید که راست گفتن چندان به نفعش تمام نمی شد. مخالف سرسخت حضور عالمان در صحنه ی سیاست و قدرت بود، اندیشه ای که اصلاح گران سلفش چون امیرکبیر و میرزا حسین خان سپهسالار هم تا حدودی به آن معتقد بودند. بعضی منابع تاریخ مشروطیت، او را به ارتباط داشتن با انگلیس متهم می کنند. البته سخت است سیاست ها و سیاستمداران آن دوران را در چارچوبی غیر از دو قطب انگلیس –روس بررسی کردن.

این حرفِ امین الدوله امروز هم اعتبار دارد،شاید بیشتر از ایام او و آن هم نه تنها در سیاست بلکه در جامعه و روابط بین یکدیگر. گویی سخت است در چشمان کسی نگاه کردن و راست گفتن به او! مردم تعارفهای بی خود را ادب می پندارند، تعارف یا همان دروغِ خوش رنگ و لعاب و مودبانه گفتن. رک و راست بودن هزینه دارد، هزینه ای به مراتب بیشتر از دروغ گفتن. امین الدوله این خصلت را در بین ما ایرانی ها خوب می شناخته... ایرانی هایی که چه در مذهب پیش از اسلام و چه در اسلامش، شعار بد بودن دروغ را خوب در بوق و کرنا کرده اند. بگذریم....

چند روزی است به مناسبت یک تحقیق، کتاب «خاطرات سیاسی میراز علی خان امین الدوله» در دستم است. امین الدوله از اوضاع قاجار اطلاعات خوبی ارائه داده است، عصر ناصری، اوضاع زندگیِ اجتماعی و درباری آن روزگار. خواندن کتاب خسته کننده نیست، موضوعات جالب بسیاری هم در آن وجود دارد و اطلاعات خوبی از شخصیت ها ی آن دوران می توانید کسب کنید. این کتاب برای اولین بار در 1341ش چاپ شد، زیر نظر ایرج افشار و به کوشش حافظ فرمانفرمائیان. این بعضی از عنوان های خاطراتش است: جلوس ناصرالدین شاه قاجار به تخت سلطنت، عشق ناصر الدین شاه به جیران تجریشی، زیبا کردن شهر طهران، برقراری پست و ضرابخانه، سفر فرنگستان، رونق بازار جادوگری در طهران، چشم درد امينه اقدس، واقعه رژی، عشق تازه شاه به دختر محمد حسین باغبان باشی، ...

در جشن پنجاه سالگی ناصرالدین شاه، قرار بود برای مراسمی که ترتیب داده بودند به عمارت بهارستان برود، اما نظر شاه تغییر می کند و تصمیم می گیرد به پاس شکرانه پنجاه ساله ی سلطنتش به زیارت حضرت عبدالعظیم برود، زیارتی که پایان سلطنتش هم بود.

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 23:12 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]
سه شنبه 16 اردیبهشت را کاشان بودم؛ اردوی انجمن علمی گروه تاریخ و تمدن دانشگاه تهران. اولین اردویی بود که با هم رشته ای های کارشناسی در تهران تجربه می کردم. کاشان شهر زیبایی است، پیش از آن از زیبایی و با صفا بودنش زیاد شنیده بودم؛ خانه های تاریخی، باغ های گل و آبشار و ... . دیروز فرصت خوبی بود برای دیدن چند مکان تاریخی، هر چند که نتوانستیم درست و حسابی از این شهر دیدن کنیم، اما همان هم غنیمتی بود. در این اردوی یک روزه، خانه تاریخی «عباسیان»، خانه «بروجردی»، «باغ فین» و آبشار «نیاسر» را دیدیم. دیروز به یاد اردوهایمان در مشهد هم افتاده بودم و جای دوستان گذشته خالی بود. آشنایی از نزدیک با اساتید تهران در این اردو و دوستان دیگر هم جالب بود و لذت بخش. بر خلاف اردوهای مشهد، که مدام در جنب و جوش بودیم، دیروز بیشتر با تنهایی و آرامش مانوس بودم. دعوتتان می کنم به دیدن چند عکس.




ادامه مطلب
[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:15 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ فرصتی است برای نوشتن در مورد تاریخ، چه تاریخی که غُبار گذر زمان بر آن نشسته باشد و چه تاریخی که اکنون در حال ساختنش هستیم... .
فرهاد حاجری
دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ی تاریخ و تمدن اسلامی دانشگاه تهران.
امکانات وب