X
تبلیغات
تاريخچه
تاريخچه
تاریخ روشنگر نسلهای آینده است.
قالب وبلاگ

چند روزي است كه در محيط جديدی وارد شده ام، محيطي پر جنب و جوش با آدم هاي خاص كه كارشان انتشار موضوعات، سوژه ها، و ... است كه روز و شب مي شوند حرفهايي براي ما مردم جامعه، در صحبتهاي دوستانه امان، تحليل هايمان و شايد بعدها باورهايمان: «خبرگزاري». اسفندماه سال گذشته دوره ي خبرنگاري «خبرگزاري ايسنا» را گذراندم تا اطلاعات قبلي ام از اين حرفه، ارتقاء يابد و به گونه اي در سطح حرفه اي وارد شده باشم. اما پايان آن دوره همه ي ماجرا نبود...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 ] [ 22:11 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

فروردین سال گذشته، وقتی کلی با شور و شوق از حیاط خانه عکس می گرفتم و در وبلاگ می گذاشتم، در هوای بهاری روی تخت ایوان حیاط می نشستم و کتاب می خواندم و با مادر نقشه می ریختیم برای ساختن یک حوض در وسط حیاط، فکر نمی کردم بهار امسال خانه را اینگونه ببینم؛ بی روح. بهار امسال هر چند خوش گذشت و پر از شادی بود برایم، اما غم نبودن گلها و پیچک های حیاط، برای لحظاتی هم که شده، به چشم می آمد و آزارم می داد؛ میان آن همه شلوغی و شادی ...








[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 1:8 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

مطلب «دختر نابوده به و اگر ببود یا به شوی و یا به گور...»، نسبت به دیگر پستهای این وبلاگ، بیشتر مورد توجه مخاطبان قرار گرفت. بدون تردید موضوع بحث برانگیز آن، در این امر بی تاثیر نبود. در بین دوستانی که این مطلب را خوانده و در وبلاگ «تاریخچه» و «تاریخ و تمدن ملل اسلامی کارشناسی ارشد 92» نظراتی گذاشته بودند، دیدگاه هایی پیدا می شدند که نکات مفید و قابل تاملی برای اینجانب داشت.

یکی از نظرات مخاطبان آن نوشته، ازتفصیل وشرح بیشتری برخوردار بود و جملات به قاعده و با نثری رسمی تر از دیگران، دیدگاه های قابل تاملی را ارائه می دهد. به نظرم رسید دیگر مخاطبان هم می توانند این نقد بر نوشته ی من را هم بخوانند. مطلب حاضر، نوشته ی خانم زینب رحیمی، ورودی 92 ارشد تاریخ و تمدن دانشگاه تهران، را بخوانید:...


ادامه مطلب
[ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ] [ 22:22 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]
لازم است در ابتدا عذرخواهی­­ای داشته باشم بابت تاخیر در امر به روز رسانی وبلاگ، شلوغی ایام عید و نبود اینترنت در خانه، که اهالی خانه هم بابت آن مورد بازخواست قرارگرفتند، باعث شد تا در این مدت نظم استفاده از اینترنت و دیدن وبلاگ دوستان و ... به هم بریزد. همچنین جا دارد درگذشت استاد باستانی پاریزی را هم، خدمت علاقه مندان به آن استاد تاریخ تسلیت عرض کنم؛ در این ایام شاد، پیامک دکتر قنوات- خبر درگذشت استاد باستانی- خبری بسیار غم انگیز برای اینجانب بود.

چند روزِ پیش، یکی از دوستان مجموعه نوشته ای را برایم آورد و گفت :

-  قرار است این کتاب به همین زودی به چاپ برسد، نگاهی به آن بیانداز و نظرت را به عنوان یک مخاطب در مورد نثر و سبک و محتوا بگو...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ] [ 13:4 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

مدتی است به طور پراکنده، مطالعاتی دارم در مورد زنان، به ویژه جایگاه آنان در تاریخ. از طرفی در دنیای سینما، که مورد علاقه ام است، فیلم ها ی مختلفی را در باره ی آنها دیده ام: افکارشان، طبیعتشان، روحیاتشان و ... ، تعامل با خانمها در این طرف و آن طرف را هم بر آن اضافه کنید. از همین رو تصمیم گرفتم چند خطی در موردشان بنویسم: «ضعیفه ها»، «ریحانه ها»، «ناقص العقلها»، «جنس لطیف»،...



برچسب‌ها: زن در تاریخ
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 ] [ 22:21 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

« در آخرین تحصیل مدنیت به این نکته می رسیم که مساله خوراک انسان و تهیه ی آن، بنیان تمدن را تشکیل می دهد و کلیسا و موزه ی هنر و تالار موسیقی و کتابخانه و دانشگاه، همه روکار بنای تمدن هستند... ».

« ویل دورانت »

[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 21:22 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

دو روز گذشته را قزوین بودم. دعوت یکی از دانشجویان ارشدِ هم رشته ای برای شرکت در جلسه ی دفاع پایان نامه اش، فرصت خوبی بود برای آشنا شدن با چند آدم جدید، دیدن چند استاد تاریخ و در کل تازه کردن روحیه و ... . «تجربه ی خوبی بود...»، این تکیه کلام من است که معمولا بعد از هر اتفاق جدیدی که تجربه اش می کنم، در صحبت کردنم، زیاد از آن استفاده می برم. در واقع معتقدم، رفتن به یک محیط تازه، هم صحبت شدن با آدمهای متفاوت، بحث و گفت و گو با آنها، شنیدن چند حرف سیاسی تند و تیز، دیدن یک استاد مطرح در تاریخ و هر چیز دیگر، چه نتیجه ی خوبی داشته باشد و چه نتیجه ی بد، می تواند یک « تجربه ی خوب باشد» و از آنها استفاده ها برد.

حقیقت آن است که من دیشب، بعد از رسیدن به خوابگاه (دانشجویان دکتری دانشگاه قزوین)، سریع دست به کار شدم و مطلبی نسبتا مفصل، از دو روزی که در قزوین بودم، نوشتم. این نوشته، روایتی بود از هم صحبت شدن با آدمهای آشنا و غیرآشنا در این مدت از حضورم در دانشگاه و خوابگاه، که طبق عادتم، حواسم به رفتارهایشان بود و بعد از آن احساسم را نسبت به آنها بر روی کاغذ پیاده کردم. مطلب را ساعت 12 دیشب به سعید نظری دادم برای خواندن و ویرایش کردن آن، ونتیجه اش این بود که از گذاشتن مطلب در وبلاگ منصرفم کرد. دلیل آقای نظری این بود که همچین نوشته ای، با توصیف جزئیات و گفتن چیزهایی (از آدم های درون متن)که معمولا در چشم نمی ­آید، تبعاتی را به دنبال خواهد داشت، تبعاتی هم برای من و هم برای آنهایی که به توصیف و نوشتن احساسم نسبت به آنها پرداخته ام. با وجود اینکه معمولا پس از مشورت با دیگران، سرانجام کار خود را انجام می دهم، اما در این مورد حرف این دوست صمیمی را گوش دادم.
به هر حال می توان گفت که اوقات خوبی را در قزوین گذراندم و چیزهای جدیدی آموختم، از آدم هایی که در این مدت همراهشان بودم. حالا هم تهران هستم و بعد از خواندن دوباره ی آن متن، به نظرم کار صحیح همان است که انجام دادم. نوشتن و خواندن هر حرفی، هم ظرفیت خوانندگانش را لازم دارد و هم مسولیت پذیری نویسنده ­پس از بیان آن. قطعا اکثر مخاطبان وبلاگ اینجانب ظرفیت خواندن هر چیزی را دارند، اما شاید بنده نمی­ توانستم مسولیت چیزهایی را که نوشته بودم، بپذیرم. «الخیر فی ما وقع».


[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 22:12 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

چند وقت پیش یکی از دوستان بنده را متهم کرده بود به افسردگی. می گفت : « چرا اتاق بچه ها در خوابگاه سر نمی زنی؟ تو دانشکده می بینمت تنهایی و نمی خندی و ...». این موارد را نفی نکردم، اما باید متوجه بود که این رفتار ها ی ما همیشگی نیست و معمولا سراغ افراد مختلف، در شرایط گوناگون می آید. سختگیری در تعامل با دیگران و دوست جدید گرفتن با ویژگی هایی خاص ، که من در حال حاضر به آن معتقدم، باعث می شود که آدم در هرجمعی راحت نباشد و نتواند رفتار ها و حرفهای خود را با خیال آسوده بروز دهد و وقتی یک دوست صمیمی را بعد از مدتها ببیند، عقده وار خودش را خالی کنید. بگذریم، به هر حال این هفته چندان حوصله ی نوشتن نداشتم، نظم کتاب خواندم نیز به هم خورده بود و سینما رفتن تعطیل. هر چند، چند روز پیش موضوعاتی ذهنم را درگیر کرده بود و تصمیم به پر و بال دادن به آنها و نوشتن در موردشان، در وبلاگ داشتم، اما بی حوصلگی زورش بیشتر بود و نتیجه شد این چند خطی که الان نوشم. ذهن وقتی منظم نباشد و نتواند فکر کردن در مورد موضوعات  مختلف را مدیریت کند، نتیجه اش می شود آشفتگی در روحیات و رفتارها و... .


[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 23:34 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]

«انتخاب» سخت است، به خصوص وقتی مقابل یک دو راهی قرار گرفته باشیم، دو راهیِ عقل و احساس که معمولا آبشان در یک جوی نمی رود. هر مسیری را که انتخاب کنیم، فکر اینکه شاید لذتی در دیگری باشد و چرا انتخابش نکرده ایم، راحتمان نمی گذارد و نمی توانیم با خیالی آسوده مسیرمان را ادامه دهیم. گاهی هم خودِ احساس و دلبستگی به چند هدف، چند آدم، چند ... کار را دشوار می کند و ما را آزرده و کلافه. این خوی طبیعی ما آدمهاست و ستیز با آن «گاو نر می خواهد و مرد کهن». شاید همین باشد علت دگرگونی ها و تغییرات و رنگ عوض کردن بسیاری از ما آدمها.

این هفته فرصتی پیش آمد و با دو تن از دوستانم، برای دیدن یکی از فیلمهای جشنواره فجر به سینما رفتیم. بعد از مدتها تنها رفتن به سینما، که جای خالی رفقایم هادی ذبیحی و سعید نظری و برنامه ی فیلم دیدنمان در مشهد زیادی احساس می شد، بالاخره دو نفری را پیدا کردم که فیلم دیدن برایشان مهم باشد و بتوان با آنها راحت صحبت کرد.

سینمایی «عمر» ساخته هانی ابوسعید، کارگردان فلسطینیِ ساکن شهر «ناصره» است. این فیلم هم اکنون جزء نامزدهای بخش فیلمهای خارجی اسکار است؛ «ابوسعید» چند سال پیش هم برای یکی دیگر از فیلمهایش( با عنوان «هم اکنون بهشت»، محصول 2005) نامزد اسکار شده بود، اما نتوانست این جایزه را دریافت کند. این فیلم حکایت انتخاب بین جنگ و عشق است؛ آنهم در کشوری به نام فلسطین. «عمر»، مبارزی است که در حین جنگ برای آزادی سرزمینش، درگیر عشق هم شده است. عشقی که برای دیدنش باید هر روز دیوار بلند «حایل» در کرانه باختری را طی کند. مشکل تنها این دیوار نیست و کشتن یک سرباز اسرائیلی توسط گروهشان، کار را برای او دشوار می کند. «با کشته شدن  سرباز اسرائیلی عمر طعمه‌ی نقشه‌ی موش و گربه بازی قرار می‌گیرد که به برنامه‌های آینده و ارتباط با دوستان دوران کودکیش صدمه می‌زند. عمر با انتخاب‌های دردناکی در خصوص زندگی، عشق و مردانگی و (وطن) مواجه است؛ انتخاب‌هایی که باعث شده‌اند همانند منظره‌ی کشورش فلسطین از هم گسیخته به نظر برسد. عشق عمر به نادیا تصمیم‌های او را تحت الشعاع قرار می‌دهد.»

بعد از دیدن فیلم، ساعتها ذهنم درگیر بود، تا نیمه های شب بی خوابی به سرم زده بود. خودم را جای شخصیت داستان قرار داده و اینکه اگر من بودم، چه می کردم. دیدن این فیلم به موقع بود، وقتی خودم را می بینم که این روزها بین یکسری انتخابها گیر کرده ام و نه قدرت انتخاب را دارم و نه شجاعتش را، انتخابهایی که بعضا از جنس انتخابهای «عمر» هم نیستند. دو ساعت نشستن در سینما، نوعی تسکین بود برایم، تسکین از این جهت که هستند آدمهایی در این دنیای خاکی که درگیریشان با زندگی دشوار تر از من است...


برچسب‌ها: سینمایی «عمر»
[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 21:40 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]
شهر لیکک، مرکز شهرستان بهئمی است و با جمعیتی حدود 15 هزار نفری در شمال شهرستان بهبهان، در استان کهگیلویه و بویر احمد قرار دهد. فاصله ی شهر ما تا این منطقه زیاد نیست. قرار گرفتن این شهر در دامنه رشته کوه های زاگرس طبعیت زیبایی را برای آن رقم زده است. سالها پیش،حدود 13 سالگی، برای کوهپیمایی به این منطقه رفته بودم. در دامنه ی این کوه ها سنگ نگاره هایی دیده می شوند که قدمت زیادی  دارند، در آن سالها محافظتی از آن نمی شد و بسیاری از آنها  در معرض حوادث طبیعی بودند. اکنون از وضعیت این آثار باستانی خبر ندارم، اما بعید است که فکری به حال آنها شده باشد. آن ایام، از نزدیک دیدن چند اثر باستانی حس و حال خاصی داشت و نوعی علاقه مندی به گذشته را برایم ایجاد کرد. در این پست چند تصویر از ان منطقه و آثار باستانی اش ببینید.


برچسب‌ها: لیکک
ادامه مطلب
[ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 ] [ 21:27 ] [ فرهاد حاجری ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ فرصتی است برای نوشتن در مورد تاریخ، چه تاریخی که غُبار گذر زمان بر آن نشسته باشد و چه تاریخی که اکنون در حال ساختنش هستیم... .
فرهاد حاجری
دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ی تاریخ و تمدن اسلامی دانشگاه تهران.
امکانات وب